خرید بک لینک
ای که رفته با خود دلی شکسته برده ای این چُنین به طوفان تنِ مرا سپرده ای ای که مُهرِ باطل زدی به دفترِ من بعدِ تو نیامد چه ها که بر سرِ من ای خدای عالم چگونه باورم شد آن که روزگاری پناه و یاورم شد سایه اَش نماند همیشه بر سرِ من زیرِ لب بخندد به مرگ و پرپرِ من رفتی و ندیدی که بی تو شکسته بال و خسته اَم رفتی و ندیدی که بی تو چگونه پر شکسته اَم رفتی و نهادی چه آسان دلِ مرا به زیرِ پا رفتی و خیالت زمانی نمی کُند مرا رها ای به دل آشنا تا که هستم بیا وایِ من اگر نیایی وایِ من اگر نیایی......

برچسب: الهه, نویسنده: رویا اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 16:37

و انتهای این قصه سرد همیشه سبز خواهد بود...... چنین است جهان.....هرسو که روی... هر طرف که بنگری.. رهرو هر اندیشه ای که شوی دست آخر به نقطه آغازین بازخواهی گشت اما نه مثل قبل خواهی بود نه خواهی ماند ... واین فلسفه بهار است....نو شدن...سبز شدن... نمو دوباره....سر از خاک و پیله های تنیده بر دور خود در آر که این جهان منتظر توست... منتظر تغییر تو... منتظر اندیشه های تو.... برخیز و احوالاتت را نو کن، زمان بی وفاست...زود از کنارت میگذرد....انگار که نمی شناسد...به پا خیز و هر آنچه برای بهتر کردن حالت داری انجام ده....اینجا زمین است فرصت اندک و راه طولانی....اما همین زمین و هرآنچه برروی آن است از آن تو

برچسب: نوروزبهارتغییر, نویسنده: رویا اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 16:37

غروب بود ...آسمان به رنگ خون

پاي كوه فرهاد تنديسي از شيرين ميساخت

شيرين آمد

نگاه كرد،به فرهاد،به تنديس

خيره به فرهاد شد....پير شده بود...

مجنون آمد

به تنديس نگاه كرد و به شيرين......اورا زيباتر از ليلي يافت

نگاهشان با هم تلاقي كرد...

خورشيد غروب كرد و فرهاد پاي تنديس شيرين اشك ميريخت.

برچسب: نویسنده: رویا اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 16:37

آن دم كه الهه مرگ بر بالينش حاضر مي شود با پوزخندي تلخ،

اودر اين فكر است كه باجي به چه قيمت پيشنهاد كند.

برچسب: نویسنده: رویا اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 16:37

طوفان در دریا غوغا میکرد بیدادی بر کشتی ها میکرددست ناخدا بر آسمان هراسان خدا خدا میکردناله های جانها زاری و فغانها میشکست آوای طوفان رادر میان ناله ها دلداده ای رسوا در قلب امواج طوفان زابی خبر دست و پا میزد معشوقش را صدا میزدکه عشق من لیلا لیلا باز آ به سوی من باز آدر آن سوی دریا گیسوهای لیلا گشته بود افشان به روی آبآن سینه ی بازش با یک جهان رازش میپیچیدند در دام گرداببی خبر گویی از خوابش عاشقی میداد آوازش که عشق من لیلا لیلا آخر کجا رفتی باز آبا صدای ویگن عزیز

برچسب: غریق, نویسنده: رویا اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 16:37

این روزها صدای چکاوک همسایه ام را نمی شنوم نمیدام نای حرف زدن ندارد با من یا از اینجا رفته استبعید هم نیست.....اینجا که جز دروغ و بی رحمی چیزی ندیده ، چه درددلها که با من نمی کرد از زمانه ی بی انصاف میگفت ...از آدمهای بی نشان که به دنبال نشانیه بی نشان بودند..... از غربت خودش در این شهر پر از دوده و سیاه....از معشوقش که پرکشید و رفت... خلاصه حرفها داشتیم باهم..... نگاهمان که به هم می افتاد! به او گفتم تو هم برو پرواز کن.. بِکن از این جا بزن به دشت ها و مردابها و جنگل ها... اینجا روحت را سیاه میکند.. رویت را هم همینطور......میشوی مثل کلاغهای شهر طماع و گستاخ! هرروز به امید نبودنش جلوی پنجره می

برچسب: انتظار,پرواز,چکاوک, نویسنده: رویا اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 16:37

دراین شلوغی شهر و ذهنها ،من... اینجا بدون تو.

هستند رهگذارنی که سبک پا میگذرند اما هیچ کدام تو نمی شوی

تو میگذری اما نه به من پشت میکنی نه عجولانه قدم برمی داری

با طمأنینه و دل به شک ... انگار چاره ای نداری که اکنون بگذری

انگار نگاهها امر میکنند که باید بروی و خود نمیخواهی

من میدانم این را ، فهمیدم ات ، دلت را، خودت را، اما ........ امان از این نگاهها!

واکنون که نیستی هنوز نگاهها منتظرند تا عبور کنی با تردید و ناخواسته.... تا اگر برای لحظه ای ماندی ، باز امر کنند که بروی!

برچسب: اکنون,نیستی, نویسنده: رویا اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 16:37

صفحه بندی